پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مىداد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:....
من الان داخل قصر مىروم و مىگویم یکى از لباسهاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعدهاش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مىکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد...
کمی ب خودمون نگاه کنیم...هر روز چند نفرو دلخوش میکنیم وبا وعده هایه الکیمون...ولی ب چندتاشون عمل میکنیم...
نظرات شما عزیزان:
باران 
ساعت11:59---21 تير 1393
خیلی جالب بود
مطالبه وبت عالیه
ادامه بده من هر روز میام سر میزنم
elizabet.70.21@nimbuzz.com 
ساعت23:19---12 تير 1393
are poya masalan hamin khodt mgi zud miam pijeto miri dg peydat nemije ta 1000 sal nurie dg پاسخ:إ ن بابا!
|