اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ،ای دوست...
|
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود..
منتظره نظراتون هستما...
|
نظرات شما عزیزان:
mohammad 
ساعت10:36---23 فروردين 1392
سلام ، وبلاگ فوق العاده ای دارید
ﺍﺯﺷﻤﺎ ﺩﻋﻮﺕ ﺑﻪ ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﻣﻴﮑﻨﻢ
اگر می خواهید تمامی بازدید شما به پول تبدیل شود در پارس پا عضو شوید
مثلا :
2000 بازدید کننده در روز = 40.000 ریال
در این روش هیچ بنر و متنی در وبلاگ شما نمایش داده نمی شود
مطمئن باشید "شرکت پارس پا" منتظر شماست
مریم 
ساعت0:37---23 فروردين 1392
سلام دوست گلم خوبی وبلاگ خیلی پر محتوایی دارید .برای افزایش بازدید وبلاگ خود با سایت ما تبادل لینک کنید
|